آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نكاتى از شرح عرفانى غزل هاى حافظ - ذکاوتى قراگزلو علي رضا

نكاتى از شرح عرفانى غزل هاى حافظ
ذکاوتى قراگزلو علي رضا


شرح عرفانى غزل هاى حافظ, تأليف ابوالحسن عبدالرحمن ختمى لاهورى, به كوشش خرمشاهى, منصورى, مطيعى امين, نشر قطره, ١٣٧٤, چهار مجلد.
مؤلف, طبق آنچه مصححان در مقدمه كتاب نوشته اند, در اواخر قرن دهم متولد شده و كتاب مرج البحرين را در ١٠٢٦هـ.ق. تأليف كرده است. بيش از اين اطلاعاتى از او در دست نيست. از اين شرحِ مفصل برمى آيد, كه مؤلف معلومات عالى ادبى و مطالعات عميق عرفانى داشته, و جاى جاى از ابن عربى و عين القضات و غزالى و مير سيد على همدانى نقل قول مى نمايد. همچنين از اشعار مولوى و شبسترى زياد نقل كرده است. با آنكه در تفسير عرفانى غزليات حافظ گاه دچار تكلف شده ولى از شوخ طبعى رندانه حافظ برخوردار است و چنانكه خواهيم ديد روح كلام شاعر را دريافته است و استهزاى شاعر را نسبت به قشريون و رياكاران كوته انديش بخوبى ظاهر مى سازد و توضيح مى دهد. تصريح او بر اينكه عرفا و شعرا در مراحلى از سلوك و زندگانى ممكن است دچار عشقِ مجازى و حتى هوس هاى منحرف شوند, يادآور كتاب مجالس العشاق است كه بيش از يك قرن پيش از آن نوشته شده است. اكنون نكاتى از اين كتاب را با تلخيص از نظر خوانندگان مى گذرانيم, و خوانندگان را براى تفصيل به اصلِ كتاب ارجاع مى دهيم.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

(… سبكباران ساحل علماى شريعت باشند و مراد از موج و گرداب هايل, مشكلات و صعوبات مقام سكر و فنا است كه سالك را در ورطه زنادقه و الحاد و لجه جمع صرف و اتحاد, هلاك و سرگردان مى سازد). (ح١, ص١٠)
غزل گفتى و در سفتى بيا و خوش بخوان حافظ…
(حضرت خواجه را آوازى بود در عين لطافت و خوش آهنگي…).
يار مردان خدا باش كه در كشتى نوح
هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را
(مراد از خاك, تن مبارك حضرت نوح و يا جسد مبارك حضرت آدم صفى است). (ج١, ص٧٧)
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را…
(دأب اين طايفه علّيه آن است كه چون شوق و قلت و اضطراب برايشان غالب مى شود و استيلا مى آورد, از خوفِ صدور شطحيات مى گريزند در پرده مجاز, و شرح درد دل بى تردد و دغدغه به استيفاء ظاهر مى نمايند). (ج١, ص٨٢)
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن…
(مباش در پى آزار خود, يعنى كارى نكن كه آزار و عذاب بكشي…). (ج١, ص٢٥٨)
مستور و مست هر دو چو از يك قبيله اند…
(مستور اهل خلوت, و مست اهل محبت است). (ج١, ص٣١٨)
خم زلف تو دام كفر و دين است…
(صفت الهادى تقاضاى مظاهر مهتدى, و صفتِ المضل تقاضاى مظاهر ضاله نموده). (١, ص٣٠٢)
سهو و خطاى بنده اگر نيست اعتبار
معنى عفو و رحمت پروردگار چيست؟
(حكمت الهى اقتضا كرد ظهور مخالفت از انسان, تا ظاهر شود از حق تعالى غفران). (ج١, ص٣٢٠)
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست…
ظرافت است با زاهد شكم پرور). (ج١, ص٣٢١)
آن شد كه بار منت ملاح بردمى
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است؟
(يعنى آن وقت گذشت كه بار منت مرشد بردمى و كشيدمي…). (ج١, ص٣٣٤)
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت
به تماشاى كه آشوب قيامت برخاست
(اشاره به ليلة الاسراء). (ج١, ص٣٧٩)
آنجا كه كار صومعه را جلوه مى دهند
ناقوس و دير و راهب و نام صليب هست
(آنجا كه مظاهر جمالى را جلوه مى دهند و به روى كار مى آورند, مظاهر جلالى را نيز جلوه مى دهند و ظاهر مى سازند). (ج١, ص٤١٤)
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست…
(زيرا كه او بيمار نادانى است, و بيمار محل ترحم است نه جاى خشونت). (ج١, ص٤٥٧)
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش…
(رد فلسفى است كه فلك را عقل فعال مى گويد و اسباب را بدو منسوب مى دارد). (ج١, ص٤٩٧)
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ
نگاه دار كه قلاب شهر صراف است
(سيد عضد صراف كه از افاضل روزگار بود, با حافظ تعصب داشت…). (ج١, ص٥٨٢)
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كآب گلزار تو از اشك چو گلنار من است
(خدايا من در وجود خود به تو محتاجم و تو در ظهور خود به من) (ج١, ص٥٥٩ و ٨٦٦)
خُم گو سر خود گير كه خمخانه خراب است
(مراد از خمخانه عالم اجسام است). (ج١, ص٦١٤)
وجه مى مى خواهم و مطرب, كه مى گويد رسيد؟
(بهاى شيشه مى و اجوره مطرب مى خواهم, آن هم ديده شود كه كه مى گويد رسيد). (ج١, ص٧٣٥)
حالى درون پرده بسى فتنه مى رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند؟
(سنّت الله بر اين جارى گشته كه در اين جهان ظالمان و حاسدان را مهلت مى دهند تا مستحق عذاب آخرت گردند, و اين امهال بر مظلومان و محسودان گران مى آيد). (ج٢, ص٧٩٧)
هر شبنمى در اين ره صد بحر آتشين است
(شبنم كنايت از گناه صغيره است, كه المخلصون على خطر عظيم). (ج٢, ص٩٣٩)
به كوى ميكده يارب سحر چه مشغله بود؟
(رسمى است مى فروشان را كه به هنگام شب ها ميكده را آرايش مى دهند و شمع و مشعله روشن مى كنند و همه را در جوش مى آرند… و افسانه خوانان و حكايت گويان در كار مى گردند و مطربان سازها را كوك مى نمايند و طُرفه بشكن بشكن در ميكده ها مى شود). (ج٢, ص٨٥٦)
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو…
از جمله منافع, اشتعالِ حرارت غريزى, هضم طعام, تواضع متكبران, سخاوت ممسكان, جرأت بيدلان, و خلاص از قيد هستى و خودپرستى). (ج٢, ص٩٧١).
خوش آن دلى كه مدام از پى نظر نرود…
(از عارف شيرازى ذنبِ چشم كه خلاف مرضيّ محبوب غيور باشد صدور يافته). (ج٢, ص٩٧٩)
دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد
شد بر محتسب و كار به دستورى كرد
(شراب ها اجازه محتسب عين ظرافت رندانه است). (ج٢, ص١٠٢٩)
دل از من برد و روى از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازى توان كرد
(بازى, استدراج و مكر الهى را گويند). (ج٢, ص١٠٤٢)
گرچه مى گفت كه زارت بكشم, مى ديدم
كه نهانش نظرى با من دل سوخته بود
(در عين قهر و جلال در جهت تربيت حال من بود). (ج٢, ص١١١١)
جمله وصف عشق من بوده ست و حسن روى تو
اين حكايت ها كه از فرهاد و شيرين گفته اند
(به مقتضاى آنكه ان اللّه جميل يحب الجمال, حسن و محبت از صفات حق اند لاجرم فى حذ ذاته متجزى نمى شوند, پس عاشقان از ازل تا ابد وجود واحدند و همچنين معشوقان). (ج٢, ص١٤٠٠)
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد
(اگر سالك كرامت بيند, دچار قبض شود). (ج٢, ص١١٥٥)
پنهان خوريد باده كه تكفير مى كنند
(در اخفاى فاعل تكفير مى كنند رند شيرازى را نكته اى ملحوظ است كه تعيين فرقه نكند و معاتَب هيچ كس نباشد). (ج٢, ص١١٧٠).
شب تيره چون سرآرم ره پيچ پيچ زلفت
مگر آنكه شمع رويت به رهم چراغ دارد
(او را جز به او نتوان ديد) (ج٢, ص١٠٧٥)
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود…
(از سياق اين غزل مفهوم مى شود كه هنوز حافظ را سير الى اللّه تمام نشده بود كه جدايى از مرشد در ميان آمد. قتل يعنى فناى ذات و صفات كه شرط دخول سير فى الله است). (ج٢, ص١١٤٤)
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد…
(خطاب مهدى موعود). (ج٢, ص١٥٣٠)
گفت كه اين سياه كج, گوش به من نمى كند…
(يعنى جفّ القلم بما هو كائن). (ج٢, ص١٣٠٨)
به كوى مى فروشانش به جامى برنمى گيرند
زهى سجاده تقوى كه يك ساغر نمى ارزد
(اگر مى فروش بگيرد دلقِ ما را به ميى كه نجاست و حرمت آن به نص ثابت شده است, بفروش دلق نفاق آميز فتنه انگيز خود را, كه از اين بهتر قيمت نمى ارزد. اما مى فروش كى مى گيرد و كجا چنين سودا مى كند!). (ج٢, ص١٠٥٨)
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد مى انگورى كرد
(چون ابيات متضمن رندى و شوخى شطّاحان كوچه محبت بود و اين معنى بر طبع زاهد لفظى ذاهل [=بيهوش] گران نمود, لاجرم با او از راه ظرافت استهزايى صريح فرمود. رسمِ شرابخواران است كه اگر كسى نمى خورد لباسش را با شراب ضايع مى كنند و رسوايى و فضاحت بار مى آورند). (ج٢, ص١٠٣٢)
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
(مسجد تجليات جمالى, و خرابات تجليات جلالى). (ج٣, ص١٥٩٦)
در نظر بازى ما بيخبران حيرانند….
(رند شيرازى را در اين مطلع طرفه ظرافت هاست. اوّل اينكه از ايشان تعبير مى نمايد به بى خبران. ثانى آنكه مى گويد: (من چنينم كه نمودم) كه ايشان نفاق دارند! ثالث آنكه مى گويد: (ايشان دانند) كه بى خبران را چنين گفتن استهزاست چنانكه كسى گويد: مرده ها دانند!). (ج٣, ص١١٨٩)
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
(رند شيرازى را در اين غزل طرفه ظرافتى است با فرقه زهاد لفظى كه گرفتار خلوت و چلّه زنان هستند. ترجيح ميخانه كه مقام رندان خراباتى است بر خلوتخانه كه منزلگاهِ زاهدان صورتى است). (ج٢, ص١١٥٠)
شاه تركان سخن مدعيان مى شنود
شرمى از مظلمه خون سياووشش باد
(شاه شجاع شاهِ تركان است, و عُماد فقيه مدعى, و سياووش خود حافظ مظلوم نامراد). (ج٢, ص١٣٩٠)
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين…
(گفت: تو مست و ديوانه اى نمى دانى كه هر دو كار را مى كنند. چون سالك به مرتبه محبت ذاتى رسيد در همه ذرات او را مى بيند). (ج٢, ص١٤٩٩)
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
قاضى قرابه كش شد و مفتى پياله نوش
(جماعت مذكوره [يعنى قاضيان و مفتيان] خواجه حافظ را به جهت شرابخوارى پيش پادشاه مذكور بدنام كرده بودند, همان تهمت را به روى شان مى مالد!) (ج٣, ص١٩١٢)
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
(به سبب آنكه عارف شيرازى اكثر اوقات در مطالعه جمال حقيقى توصل به مظاهر حسنه مجازى مى نمود, جماعتى از زهاد غيبت خواجه در پرده مى كردند. خواجه مى گويد: چرا در پرده مى گوييد من آشكارا مى گويم, اما ديده نيالوده ام به بد ديدن). (ج٤, ص٢٥٦٣)
اشك آلوده ما گرچه روان است….
(اشك آلوده ذنبِ چشم است از نظر كردن به عورات نامحرم و امارد). (ج٤, ص٢٣١٩)
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان…
(شمشاد قدان: عالمان راسخ در علم و عمل.
شيرين دهنان: علماى لدنّيه.
صف شكنان: علماى جدل.
شيرين سخنان: علماى لسانى.
پيمان شكنان: الذين ينقضون عهداللّه بعد ميثاقه). (ج٤, ص٢٥٢٧)
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده….
(عارف شيرازى در اين غزل بى بدل, بيانِ منع و زجر پير و مرشد از عشق مجازى به طريق دوام و استمرار مى كند. نبايد بر پُل منزل سازد). (ج٤, ص٢٦٧٢).
اى بيخبر بكوش كه صاحب خبر شوى
(خطاب است عتاب آميز با فلسفى كه بر علم لسانى (جدل و مباحثه) اكتفا نموده از علم قلبى و باطنى بى خبر بلكه منكر مانده). (ج٤, ص٢٨٤٣)
آيين تقوى ما نيز دانيم
امّا چه چاره با بخت گمراه
(جهت تعريض و استهزاى شيخان زمانه و زاهدان روزگار, بخت خود را گمراه گفته, والاّ بختِ محبان بر راه مستقيم است). (ج٤, ص٢٧١١)